حكيم ابوالقاسم فردوسى

93

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

فرستاده‌اى از بلخ به ويسه‌گرد « 1 » فرستاد . پيران ِ جوياى تخت و تاج ايران ، فرمانرواى آن شهر بود . چون فرستاده با آن سپاهيان به پيش پيران - سپهدار تركان - رسيد ، به دو گفت : گيو به همراه بزرگان و پهلوانان دلاور به بلخ آمده است . پيران كه اين سخن بشنيد ، گوش برافراخت . از پهلوانان سپاه نيز خروشى برخاست . پس نفير بزد و كوس بر بست . زمين به زير سُم اسپان به سياهى آبنوس گشت . سد و ده هزار سوار جنگى فراز آمدند . آنگاه پيران دو بخش از ايشان را در همانجا بگذاشت و با يك گروه از ايشان و كارآزمودگان روانه شد . چون به نزديكى جيحون رسيد ، سپاهيان را به لب رود آورد . در كنار رود جيحون ديوارى از نيزه‌هاى سپاهيان گيو - پسر گودرز - را ديد . پس دو هفته در آن باره سخن گفتند و درنگ كردند تا بيهوده دست به جنگ نيازند . بزرگان ايران به هر گونه با ايشان زبان به گفتار گشودند . ليك سرانجام از تركان ، گناهكارى پديدار گشت . پيران به شتاب سوارى را به نزد افراسياب فرستاد و او را پيام داد كه : گودرز كشوادگان با سپاهيانى بيآمده و پسر برگزيده‌اش را كه مهتر انجمن است ، به نزد من فرستاده است . اينك گوش به فرمان تو دارم و روانم به پيمان ، گروگان تو است . چون اين سخن به افراسياب ، آن سالار توران رسيد ، سپاهى از جنگاوران برگزيد و سى هزار پهلوان شمشيرزن را به نزد پيران فرستاد و به دو گفت : شمشير كين بردار و روى زمين را از ايشان تهى ساز . ديگر نبايد كه گودرز و گيو و رهّام و گرگين و فرهاد برجاى بمانند . زيرا كه از چهار سوى سواران ما گرد آمده‌اند و همگى آرزوى تخت ايران در سر دارند . پس من اكنون سواران ترك را بيآورم و در سراسر ايران جوى خون روان سازم . باشد كه با انديشه‌اى هوشيارانه و به همراه مردانم ، اين بار از كى خسرو گَرد برآورم . از سوى ديگر چون پيران آن سپاه بزرگ را كه هر يك بسان گرگى

--> ( 1 ) - ويسه‌گرد ميان رود وخش يا سرخاب و رود قباديان در كوههاى بتم نزديك انديان در ماوراءالنهر قرار داشت كه به آن ويسكرد و واشجرد نيز گويند . شهيدى مازندرانى ، راهنماى نقشهء جغرافيايى شاهنامه فردوسى ، ماده ويسه‌گرد .